![]() |
![]() |
|
| از هر دری سخنی |
|
هو المعشوق
سرم را بالا می گیرم ، افقی دور دست را نظاره می کنم ، حقیقتی را می بینم که برای درک آن دنیا با تمام پیچ و خم و زرق وبرق و من و تویی ها پیش چشمم رنگ می بازد ، دنیا و آدمها و همه چیز زمانی ارزش دارند و برایم تعریف دارند که مرا به آن حقیقت نزدیک کنند حقیقتی که لحظه لحظه ی زندگی ام را پر می کند و برای درک آن تشنه ی جرعه جرعه معرفتم دوست دارم همه را با خود همراه کنم ، می بینم که گاهی گرفتار چه جهالت بزرگی هستیم بعضی چنان در بازی کودکانه و جهالت خویش غرقند که حتی لحظه ای نمی اندیشند که به دنبال چه می گردند ؟ چرا هستند ؟ راز هستی خود را نمی دانند ! و چه غم انگیز است ندانی چرا آمدی و به کجا می روی ؟ به دنبال چه می گردی ؟ لحظاتی که به تو عطا شده تا با آنها ابدیتت را بسازی برخیره هدر دهی ، بیهوده به دنبال دنیا بتازی و مرگ هم به دنبال تو !!! ناگهان فرصت تمام شود و تو ابدیتت را نابود کرده باشی و بعد حسرت و حسرت و حسرت ... و این است معنای یوم الحسرت وحشتناک تر از این معنا را درک نکرده ام : تو باشی و هیچ ... اینجاست که می توان معنای عمر گرانبها را درک کرد ، اینکه چرا می گویند فرصت را غنیمت بشمار فرصتی که طولانی نیست ، همیشه زود دیر می شود ، قبل از اینکه فرصت(( شدن)) تمام شود باش آنچه باید باشی ، آنگونه که شایسته ی توست ، تو به عنوان کسی که بار امانت الهی بر شانه ی اوست (( آسمان بار امانت نتوانست کشید/ قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند )) ای نازنین خدای ! هرگز دوست ندارم اسیر خاک بازی دنیا شوم ، من تو را می طلبم و تمام آنچه عطایم کردی باید در مسیر حرکت به سمت تو باشد مرا به تو نزدیک کند نه از تو دور بزرگی مرا درسی آموخت که امید دارم هرگز فراموشش نکنم ، او مرا فرمول بندگی و عشق آموخت : در انجام هر عملی اول بیندیش که آن مورد رضای رب و پروردگار تو هست یا نه ؟ آنگاه انجامش ده به ظاهر جمله ای کلیشه ای می آید اما خوب که نگاه می کنیم ... چقدر به این معنا توجه داریم که : این حرفی که می زنم ، این کاری که می کنم ، این رفتاری که دارم ، این صفت و خلق و خویی که با من است را خداوندم می پسندد یا نه ؟ پس از نظر ما آب و جارو کردن خانه ی دل چیست که برای نزدیک شدن به رمضان ما را بدان توصیه می کنند ؟ از منظر ما سلوک چیست ؟ یک سری کارهای عجیب و غریب ؟ بندگی چیست ؟ دو رکعت نماز و بس؟ نه بندگی و سلوک آن است که حسین (ع) بدان رسید : اطاعت خدا و در نظر گرفتن رضای او در تمام زمینه ها ، برای او زیستن و برای او مردن ، همو که زندگی اش آزادگی بود و مرگش زندگی ! آیا نباید از بزرگی چون او چنین راه و رسم زندگی آموخت ؟ جایگاه امامت و نبوت در زندگی ما کجاست ؟ یا حسین! اطعت الله حتی اتیک الیقین قدری بیندیشیم به خود به زندگی ، به مرگ به عشق ، به حقیقت به دوستی ، به دل به او ....... ( دلنوشته ای از من که غم غربت دارم )......................................................................... در دل من چیزی است مثل یک بیشه ی نور مثل خواب دم صبح وچنان بی تابم ، که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه دور ها آوایی است که مرا می خواند ( سهراب ) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 1:27 توسط کوهی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
کوهی / دانشجوی سال چهارم ادبیات /
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 بهمن 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
| پیوندها |
|
سرای اندیشه ستاره زد سلام کن موجیم که آسودگی ما عدم ماست... من او سرهم |
|
RSS
|