![]() |
![]() |
|
| از هر دری سخنی |
|
هوالمحبوب
بانگ رحیل می آید، بانگ فراق، بانگ کوچ ماه مهر و محبت می آید ای ماه نور و سرور ! مستم کرده ای و مستور می نشینی؟ نوش وصال قدر نوشاندی و نیش فراق می نوشانی؟ بر بساط شراب ناب علم و معرفتم نشاندی و بانگ رحیل می زنی؟ خواهم گریست در فراق تو و همسفرانم دلتنگ پیر راه خواهم شد، او که دست خسته ام گرفت و پای خسته ترم قدم قدم جلو کشاند دلتنگ صفای نیمه شب و درس صبح و بحث شب خواهم شد دلتنگ قدر دلتنگ شهر عشق خواهم شد نه فردا، که کنون دلتنگم ای ماه ! دنیا فرصتی است برای ((شدن))، آنگونه که شاید و باید و تو فرصتی بودی برای بهتر شدن خداوند منان را سجده می گذارم که فرصت درک دوباره ات را عطایم نمود و در فراقت می سرایم..... ............................................................... باز کوچ ما و کوچ او کوچ ما و کوچ این مه همیشه پر سرور کوچ ما و این تجلی حضور، ماه عشق و ماه شور، ماه بندگی و نور گام های خسته ام ز ره رسید ، غرق رحمت خدا شدم ، نوید من که از گذار کوچه های بی کسی، بی رمق ز کرده های نادرست خسته و شکسته آمدم ، ولی تو بی دریغ مهربان تر از همیشه مرهمم شدی تو عظیم تر، حکیم تر ، مهربان تری از آنچه فکر خسته ام مجال می دهد منزه همیشه باقی ام، فانیم من و فقیر دست های خسته ام به سوی تو دراز شرمسارم و حقیر ای تمام هستی ام فرصت ((شدن)) تمام می شود و من دوست دارم آن ((شوم)) که تو دوست داری و رضای توست کنون خدای من ببین مهت می رود تمام می شود در فراق ماه تو در فراق نعمت و صفای دوستان تو مویه می کند دلم ، تنگ می شود کنون مه خدا وداع ، وداع می کنم ولی به اشک چشم و بغض خسته و امید به اینکه گر خدا طلب کند، دوباره با تو بودنم پر از سلام می شود اگر نشد اگر که گام های آخرین من درین مه است مه خدا وداع چرا که رسم زندگیست لحظه ها یکی یکی چه زود دیر می شود تمام می شود ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:20 توسط کوهی |
|
|
سلام بر تو در لحظه ی شکفتن هلهله ی فزت و رب الکعبه این جزرومد چیست که تا ماه می رود دریای درد کیست که در چاه می رود این سان که چرخ می گذرد بر مدار شوم بیم خسوف و تیرگی ماه می رود گویی که چرخ بوی خطر را شنیده است یک لحظه مکث کرده به اکراه می رود آبستن عزای عظیمی است کاین چنین آسیمه سر نسیم سحرگاه می رود امشب فروفتاده مگر ماه از آسمان یا آفتاب روی زمین راه می رود در کوچه های کوفه صدای عبور کیست گویا دلی به مقصد دلخواه می رود دارد سر شکافتن فرق آفتاب آن سایه ای که در دل شب راه می رود ............................................................................................................... دل بلوری ها در این شب ها که شب های خالی شدن کوله بارمان از گناه و تقصیراست و لبریز شدن جام دلمان از معرفت و عشق و شور مرا از دعای خیرتان محروم نکنید.... در این شب ها که گل توبه بر لب ها می شکفد و کویر جانمان با باران رحمت الهی سیراب می گردد ، شب هایی که به دست مبارک خضر زمانمان ساغر رحمت و مغفرت می نوشیم . آبرو می رود ای ابر خطاپوش ببار که به دیوان عمل نامه سیاه آمده ام |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 16:11 توسط کوهی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
کوهی / دانشجوی سال چهارم ادبیات /
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 بهمن 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
| پیوندها |
|
سرای اندیشه ستاره زد سلام کن موجیم که آسودگی ما عدم ماست... من او سرهم |
|
RSS
|