تبليغاتX
لذت حضور
از هر دری سخنی

 

اين شعر از خودمه البته نمي دونم اسمش و ميشه شعر گذاشت يا نه ؟ ولي به هر حال دلنوشته است :

 

بايد آخر بروم

بايد آخر بروم شبي از اين خانه غم

تا بدانجا كه سپارم دل خود را به جنون

بروم در گذر حادثه ها ؛بسپارم دل خود را به خدا

دل سپرده به دعا ؛ سر سپرده به خدا ؛ بايد آخر بروم

بروم تا ته تنهايي خويش

روم آنجا كه فقط من؛ منم و اعمالم

آنچه بودم آنم

بايد آخر بروم ؛ ولي آخر به كجا

سرنوشتم به كجا خواهد شد ؟ به كجا خواهم رفت ؟

به بهشتي كه خودم ساخته ام ؟

يا به دوزخ كه خود افروخته ام ؟

من چه كردم اي دل ؟

اين همه روز و شبم رفت ؛همه عمرم رفت

من چه باري بستم ؟

من كه در غفلت صد باره ي دنياي دني

مي شنيدم هر دم ؛ بايد آخر بروي ‌!

چه شد آخر كه ندادم پاسخ ؟ سالهايم سپري شد سپري

مانده حسرت بر جا

باز هم مي شنوم ((ان الانسان لفي خسر )) به جاست

به دلم مي نگرم و به اين آيه قسم

بر بيست بهاري كه گذشت ، بر بيست خزاني كه به غفلت طي شد

اشكم از ديده روان است چو رود !

ولي اكنون چه كنم ؟

دست بر دست ندامت بنهم ؟

يا زجا برخيزم ؟

پس ز درگاه تو اي خوب ترين خوب تو را مي خواهم

با اميدم به تو من مي توانم كه ز سر گيرم باز

بندگي ، طاعت و عشق

مي روم من ، مي سپارم دل به حق

مي شناسم من دلم را ، دل من دريايي است

دل من ، اهل اين دنيا نيست

پس خدايا بپذير ، تو بخر اين دل را ، تو در آن منزل كن

من كه بايد بروم ، پس كمك كن كه به زيبايي رود ،

به تماشايي باران بروم

ما كه بايد برويم ، پس چه زيباست كه زيبا برويم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:51  توسط کوهی | 
خدايم......

او كسي است كه تنهايي مي خرد و عشق مي فروشد

وانسان كيست ؟

آنكه دريا دريا مي نوشد و هنوز تشنه است

آنكه كوه را بر دوشش مي گذارند و خم به ابرو نمي آورد ؛ آنكه نه او از غم كه غم از او مي گريزد .

آنكه در رزمگاه دنيا جز با خود نمي جنگد و از هر طرف كه مي رود جز او را نمي بيند .

آنكه با قلبي شرحه شرحه تا بهشت مي رقصد ؛

آنكه خونش عشق است و قولش عشق؛ آنكه سرمايه اش حيرت است و ثروتش نياز ؛

آنكه سرش را مي دهد آزادگي اش را اما نه ؛ آنكه در زمين نمي گنجد و در آسمان نيز ؛

آنكه مرگش زندگي است .

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:24  توسط کوهی |