![]() |
![]() |
|
| از هر دری سخنی |
|
دل بده تا برویم دل پر سوز و عطش را به لب جوی بریم ز محبت نفسش تر بکنیم گل لبخند بچینیم ز هر شاخه درخت دنیا زشتی دنیا را به خودش پس بدهیم وانچه گیریم از او همه زیبایی دل باشد و بس چشم دل باز کنیم و همره جوی شویم به زلال رخ او پرتو هر نور شویم با نوا بار دگر ساز کنیم وز دل و جان ز سرور نغمه آغاز کنیم گله از چرخه دنیا نکنیم بلکه با دست نیاز گره از کار جهان باز کنیم خود اسیر من و مایی نشویم بلکه با جود و سخا ، هدیه ای از گل و لبخند دهیم همه دلهای جهان جمع کنیم، به سر سفره عشق ازلی جای دهیم با نگاهی پر مهر ،بنوازیم و بسازیم و بسوزیم زشور و بدانیم که هستی زیباست جمله هستی به تماشای وصال گل و بلبل برویم و بدانیم یکی هست زنور که خریدار دل است او بود خالق عشق ،عاشق است و معشوق و به دنبال دل است پس چه کس بهتر از او او که ستار است و تواب است و غفار پس به سوی ذات او راه خود آغاز کنیم و بدانیم که آن مأمن مهر دل ما بود آغوش پر از مهر و صفای دل او ( دلنوشته ی من در آبان ۸۵) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 1:15 توسط کوهی |
|
|
داستان كسي كه تنها يك روز زندگي كرد دو روز مانده بود به پايان جهان ،تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده ،تقويمش پر شده بود،تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود.پريشان شد ،آشفته و عصباني نزد فرشته مرگ رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بدوبيراه گفت ،فرشته سكوت كرد؛آسمان و زمين را به هم ريخت ،فرشته سكوت كرد؛جيغ زد و جنجال راه انداخت ،فرشته سكوت كرد ؛كفر گفت و سجاده دور انداخت ،فرشته باز هم سكوت كرد؛دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد ،اين بار فرشته سكوت را شكست و گفت : يك روز ديگر را هم از دست دادي تنها يك روز ديگرباقي است ،بيا و دست كم اين يك روز را زندگي كن . لابه لاي هق هقش گفت :اما با يك روز چه كار مي توان كرد ؟! فرشته گفت :آن كس كه يك روز زيستن را تجربه كند ،گويي هزار سال زيسته است ؛و آن كس كه امروزش را در نيابد ،هزار سال هم به كارش نمي آيد . آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : حالا برو زندگي كن . او مات و مبهوت به زندگي نگاه كردكه در گودي دستانش مي درخشيد ،اما مي ترسيد حركت كند ، مي ترسيد راه برود ،نكند قطره اي از زندگي از لاي انگشتانش بريزد . قدري ايستاد... بعد با خود گفت :وقتي فردايي ندارم نگاه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد ؟ بگذار اين يك روز زندگي را خرج كنم . آن وقت شروع به دويدن كرد ، زندگي را به سرورويش پاشيد، زندگي را نوشيد و بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود ، مي تواند بال بزند ،پا روي خورشيد بگذارد . او در آن روز آسمان خراشي بنا ننهاد و زميني را مالك نشد ، مقامي به دست نياورد ،اما... در همان يك روز روي چمن ها خوابيد ،كفش دوزك ها را تماشا كرد،سرش را بالا گرفت و ابرها راديد زير باران دويد و خنديد، به آنها كه نمي شناختشان سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند دعاكرد او همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد،لذت برد و سرشار شد و بخشيد،شكر كرد و آموخت و جبران كرد،عاشق شد و نيايش كرد،لايق شد و عبور كرد و تمام شد. او همان يك روز را زندگي كرد ،اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند :او درگذشت كسي كه هزار سال زيسته بود . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 1:13 توسط کوهی |
|
|
سلام بر تو يوسف زهرا ،سلام خدا بر تو امام من مولاي من ،تنها پناه من در اين سراي بي كسي خضر زمان من ، مي خوانمت،مي جويمت تو هستي ،هميشه ، عين حضوري اينكه هنوز خورشيد طلوع مي كند و غروب اينكه هنوز باران مي بارد ،گردش شب و روز ادامه دارد رودها جريان دارند و كوه ها پابرجايند اينكه هنوز نفس مي كشيم همه دليل بر حضور توست بنفسي ،انت من مغيب لم يخل منا (( به جانم قسم ،كه تو آن حقيقت پنهاني كه از ميان ما بيرون نيستي)) مي سوزم از فراقت روي از جفا بگردان هجران بلاي ما شد ،يارب بلا بگردان اي نور چشم مستان ،در عين انتظارم چنگي حزين و جامي بنواز يا بگردان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 1:5 توسط کوهی |
|
|
سلام بر تو امام من،سلام خدا بر تو
يا ابا صالح تكرار غريبانه روزها مرا با تو آشنا ساخت . مرا كه در نبرد با ثانيه ها شكست خورده و گريزان بودم چشم هايم را مي بندم تا نبينم كه در تاريكي گمراهي و غفلت كدام واژه گم مي شود ،كدام صدا در گلو مي ماند و كدامين نگاه در حسرت مي ميرد .هزار فصل را بي اميد طي كردم ،در رقابت با ثانيه ها شكست خوردم ولحظات فراواني را بي تو گذرانيدم ((اما)) اينك با دستاني پر از نياز به سويت آمدم تا برايت از واگويه هاي دلم بگويم دل نوشته هايم را بپذير ... افسوس كه هيچ مصيبتي بزرگ تر از روزهاي از دست رفته نيست ...هيچ بغضي سنگين تر از بغض حسرت بر گذشته نيست .آن روز كه در خم كوچه هاي زمان بي مهابا مي گذشتم ،مي دويدم ،بيهوده مي تاختم ،گذشت...،اكنون ايستاده ام چشمانم نگران به آنچه گذشت پس از بيست پاييز نمي دانم چه كردم ،بيست پاييز هديه را چگونه هدر دادم كه هيچ ندارم هديه اي كه از سوي خدايم بود ،فرصتي براي زيستن ،نعمت حيات كوله بارم سرشار از تهي است و لحظاتم طعم تلخ بيهودگي را نثارم مي كنند با اين همه تا تو هستي اي عزيز اميد هم هست ،سراپا نيازم ،نياز،و به لطف و هدايت تو اميدوار بزرگا ،عزيزا ،بالهاي شكسته ام را براي دوباره پريدن مرمت كن ،بسازم ،بارديگر دستگيرم باش تا چشمانم بار ديگر شاهد بيهوده زيستن نباشد، اباصالح من همتي مي خواهم كه يا علي گويان دست بر زانوانم زنم و خورشيد و ماه و ابروباران را ،تمام هستي را به هم صدايي ام به همراهي ام فرا خوانم ؛اين حقيقت را باور دارم كه هميشه وقت براي جبران هست ،اينكه خدايي دارم كه توبه پذير است و امامي كه در سخت ترين لحظات دستگيرم مي شود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 1:2 توسط کوهی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
کوهی / دانشجوی سال چهارم ادبیات /
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 بهمن 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
| پیوندها |
|
سرای اندیشه ستاره زد سلام کن موجیم که آسودگی ما عدم ماست... من او سرهم |
|
RSS
|